تبليغاتX
خاطرات دیروز،قصه های امروز!!!

خاطرات دیروز،قصه های امروز!!!
قالب وبلاگ
لینک دوستان
لوگوی دوستان

وبلاگ آهترانه

یا اباعبدالله الحسین
یه پسر باحال از دماوند
وبلاگی برای کسایی که میخوان یه خورده بخندن یا یه خورده گریه کنن یا یه خورده ثواب ببرن!!!






style="border-width: 0px" />




shekarpanirツ


شنبه 1354/07/26

نمیدانی برای ساختن این چشمه و آب لوله کشی چه مسخره بازی درآوردند،اول که عده ای مخالف و عده ای موافق بودند تا اینکه به هر تدبیر آنها را هم با این کار موافق نمودیم ولی حال موضوع دیگری که شاخ شده اینکه اهالی پائین می گویند باید شیر آب را در پائین ده بگذاریم و اهالی بالا که معلوم است خواستار این بودند که شیر را در بالای ده بگذاریم،شاید بگوئی این کار راحت است فوراً دوتا شیر بگذارید ولی چنین چیزی امکان ندارد چون این آب قدرت اداره دو تا شیر را ندارد.خلاصه دیشب همه آنها را جمع کردم و پس از سه ساعت مذاکره و داد و بیداد که منجر به ترک 2 الی 3 نفر از جلسه شد قرار بر این نهادیم که یک خانه از بالای ده و یک خانه از پائین ده انتخاب کنیم و این فاصصله را نصف نموده و شیر آب را در آنجا قرار دهیم.اما خودم فکر میکنم این کار هم عملی نباشد چون شیر در کوچه تنگی قرار می گیرد که استفاده از آب در این کوچه خیلی دشوار است.حالا که مشغول کار هستیم تا ببینیم بعد چی میشه....

1354/07/30

دیروز که مشغول کندن جای لوله بودیم یکی از اهالی مردی را که مشغول به کار بود دست انداخته بود که البته فارسی را نمی تواند درست صحبت کند و همین در طهران و شهر های فارس زبان برایش اشکال تولید می کند همین شخص برایم تعریف کرد که مشهدی محرم دفعه پیش که میره طهران در چهار راه حسن آباد بلیطی از تبریز نو برای دوروز بعد میخره و اثاث خود را هم در انبار میگذارد اما فردای آن روز متوجه میشه که بلیط خود را گم کرده و خلاصه پس از سه روز جستجو(یک روز پس از تاریخ حرکت)گاراژ را پیدا میکنه و وقتی که در انبار را باز میکنه و اثا خود را در آنجا می بینه شروع به فحاشی به انبار دار میکنه که البته به ترکی که ای پدر سوخته چرا به من خبر ندادی که اثاث مکن اینجاست تازه مشهدی ما میره سوار ماشین بشه که چون بلیط نداشته ته فیش آنرا نگاه میکنند و میبینند که یکروز از تاریخ آن گذشته و بنابراین بهش میگن بلیط شما سوخته که یکمرتبه دوباره عصبانی میشه و میگه چرا دروغ میگوئید به خدا بلیط من نسوخته گم شده و موقعیکه میبینه ماشین رفته تازه میگه باشه من گذشت میکنم آن ماشین بزرگ را نمیخوام منو با یکی از این ماشین های کوچک بفرستید میانه که کلی باعث خنده اطرافیاتن می شود.همین شخص با اینکه چند دفعه درخواست سپاهی را به اداره برده بود وقتیکه من آمده بودم شبی در میدان جلسه بود که برای من اتاق پیدا کنند و چون من متوجه شدم که مباحثه به جائی نمیرسه نامه ای نوشتم که اطاق به سپاهی نمیدهند و اول جلوی همین مشهدی بردم که امضاء کنه که یکمرتبه از جا پرید و گفت (به ترکی)اهه اینجا که هتل نیستش که بخوری و بخوابی که اینهم مضمونی بدست مردم داده تا اذیتش کنند....

داستان بعد:سفر به رضائیه

[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 23:48 ] [ محمد علیمرادی ]
1353/07/23 ساعت 2 ربع کم
در فاصله 25 ورز مانده به پایان خدمت تصمیم گرفتیم ده را لوله کشی آب کنیم و برای این کار مخزن بزرگی برای آن بسازیم که البته نسبت به جمعیت ده(180 نفر) خرج آن خیلی زیاد است ومخارج آن را در حد 000/90 ریال برآورد کرده ایم یعنی هر نفس کش در حدود 500 ریال که برای ده پول زیادیست که البته تعداد زیادی مخالف دارد اما من امروز یه کله خودم با کمک چند تن از موافقین دو تا کارگر گذاشته ام که البته همین الان هم به آب رسیده اند حالا نمیدانم آیا درد سر بزرگی با شروع این کار برای خودم درست نموده ام یا خیر ولی با هر نتیجه فعلا که به زحمت آن راضی هستم تا ببینم زمان چه صحنه ای را برایم آماده نموده است چون این مدت کوتاه برای چنین کار بزرگی دشوار است. 

25/07/1353 ساعت 11 بیست و پنج دقیقه کم

دیشب یکجا دعوت داشتم که مجلس روزه خوانی هم بود،جایت خالی که سیاحت میکردی و میدیدی عجایب هفتگانه را.......اول از شام خوردن بگویم که تا نان و انگور و پنیر را سر سفره آوردند مثل اینکه که کارگردان صحنه دستور حمله داده باشد حمله ضربتی به نان و پنیر و انگور شروع شد پس من هم به ناچار به فرض اینکه شام همین است شروع به خوردن کردم پس از دقیقاً نیم ساعت که به نظر من همه سیر شده بودند آبگوشت وارد میدان شد که به قول خودشان ملا گفت شوربا(منظور همان قیمه خودمان)با مزاج من سازگار نیست که گفتند برایش گوشت لختی آوردند که البته با خودم فکر کردم حتماً در جائی که گوشت لخت یا لخم باشد آبگوشت با مزاج انسان سازگار نیست،باری از فرصت استفاده کرده پس از بار کردن چند هندوانه زیر بغل ملا سفارش پول دادند چشمه را بهش کردم که مردم را از نظر دینی گوشزد کند.

پس از صرف شام روضه شروع شد که یکی از ریش سفیدها شروع کرد به اُرد دادن صلوات مثل مسلمانها که عمداً پیش از روضه یک نفر چند صلوات (سه تا)میفرستادند نمود ولی نه یکی نه دوتا نه سه تا باور کن نزدیک به سی تا برای مسجد و اجداد و ملا و آقای مرادی و الی آخر،خلاصه پس از آن روضه شروع شد و از اول ملا درباره ثواب حفر قنوات و چشمه و دستورات مربوطه به آن نمود و با آن روضه را به پایان رسانید و نکات جالب از همینجا شروع شد چون پس از آن ملا هم اّرد سی چهل تا صلوات داد،صاحب خانه یک اسکناس کف دست او گذاشت و شروع شد،همه افراد حاضر در مجلس از او پیروی کردند و فراخور حال خود در حالی که ملا دست خود را کج گرفته بود کف دستش می گذاشتند. خلاصه بدین صورت نمیدانم چهل پنجاه تومانی جمع نمود که یادمه پارسال هم درست در همین شب در همین منزل مراسمی اینچنین برپابود و مثل اینست که هر سال یکمرتبه اینان دلی از عزا در می آورند. یک نکته جالب دیگه اینکه میخواستم به ملا بگم که چرا در مدت خدمت من فقط یکبار به کُرده ده آمدید که گفتم چرا در این مدت فقط یکبار خدمت من رسیدید که فقط لبخند ملیحی تحویلم داد که فوراً حرفم را صحیح نمودم....

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 0:0 ] [ محمد علیمرادی ]

بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی..

نام بازی : بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی !

داور : خداوند محک

کمک دارو : وجدان خودتون

 

با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام

و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم

کسی هست که در این پرواز یاریم کند ؟!

 

 

اسم بازی هست پرواز با هزار تومنی . این جمله رو که یادتون هست ؟! با هزار تومن چی کار میشه کرد ؟!

خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محکهست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم . این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که ضرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن .

ما حد اقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده . نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده .

اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام . اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه .

داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده .

یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن . باید به دوستاشون اطلاع بدن . که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه .

یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزیتونو میده .

شرایط بازی به اختصار :

1 . قرار دادن همین پست در وبلاگتان

2.  عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند)

من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید

 تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :۰۲۱-  23540  ( لینک مستقیم عضویت در محک )

3 . واریز حد اقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک .( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن)

4 . اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان .کمک یادتون نره

5 . و همه این کار ها باید ضرف 7 روز آینده انجام بشه .

 

یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی

رو شروع کنید ....

 

 

 

نکته:فقط لطف کنید اگر عضو شدید به معجزه گر اطلاع بدین که آمارشو داشته باشن.

 

پی نوشت:بینهایت سپاسگزارم از اینکه در این بازی شرکت میکنین..

ممنونیم.

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 12:26 ] [ محمد علیمرادی ]

1354/07/23چهارشنبه ساعت 12:15 ناهار هنوز نپخته

دفتر خوبم دو مرتبه یک ماهی میشه که باهات درد دل نکردم البته می بخشی چون چیزی برای نوشتن نداشتم همانطور که یادته دیگه چیزی از این ایام خوش یا ناخوش که واقعا هیچکس نمیتواند معیاری برای آن تعیین کند باقی نمانده و فقط 26 روز به پایان خدمتم مانده است.



ادامه مطلب
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 0:6 ] [ محمد علیمرادی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

شهید(مفقودالاثر) جواد علیمرادی
سلام به همه دوستان.این وبلاگ خاطرات عموی منه که شهید شده.البته خاطرات قبل از جنگ و زمان سربازی.خوشحال میشم نظراتتونو بگید.
موزیک وبلاگ
لوگوی وبلاگ

خاطرات دیروز،قصه های امروز!!!

رنک الکسا